تبليغاتX
دلکده

دلکده

برای دلم

گاهی زندگی را آنقدر جدی میگیرم

که

زندگی مرا جدی جدی میگیرد

و آنقدر گلویم را فشار میدهد

که از شدت ناراحتی

میخندم...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 10:35 توسط hobab| |

متن هایم کهنه است

حرفهایم بوی نا را می دهد

چشمهایم نم نم باران اشک

دل به دریای خیالت داده ام

من تبسم را به دنیا داده ام

او بخندد، چونکه من دیوانه ام

من سراسر بغض و حسرت گشته ام

از وجودم، جز تنی رنجور نیست

من به دردت ، من به عشقت مبتلایی گشته ام

متن هایم کهنه است

حرفهایم بوی نا را می دهد.....

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 16:17 توسط hobab| |

دکتر الهی قمشه ای می گوید :


 
ما همه فاني و او پا برجاست.. عشق را مي گويم.. بي گمان عشق خداست..

ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 22:20 توسط hobab| |

دوباره دلم هوای تو را کرده

دوباره هوای دلم تو را صدا کرده

دوباره نقش خیالت در هوای من است

دوباره چشم خسته ی من

به دور شهر می چرخد

دوبار بوی آشنای تو در هوای من است

کدام روز من خالی از هوای توست؟؟

بگو که دلت، هوای من کرده؟؟؟؟؟

کدام حس قشنگم خالی از نگاه توست؟؟

بگو که نگاهت، سوی من گشته؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 17:20 توسط hobab| |

من دوباره فراموش شدم

پیش از آنکه فراموش شوم

و چه دردیست درد فراموش شدن

حواست به من هست؟؟

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 14:1 توسط hobab| |

این غصه حل شدنی نیست

این قصه پایان شدنی نیست

این بغض شکسته شدنی نیست

این آتش عشق خاموش شدنی نیست

این درد فراق درمان شدنی نیست

این زخمه و داغ سرد شدنی نیست

صد آه که این دل وحشی من

از جنون عشقت، آرام شدنی نیست

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 12:8 توسط hobab| |

گاهی احساس میکنم

بودنم زیبا نیست

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:40 توسط hobab| |

امشب شب تولدم هست

هیچ احساس خاصی ندارم....

فقط یک حسرت از روزهای گذشته

و یک دلهره از آینده

به هر حال زندگی کردن در مدتی معین جبر روزگاره

ولی چگونه زندگی کردن توی همون مدت جبری

اختیاریه

خدایا کمکم کن تا بتونم بهترین رو انتخاب کنم

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 10:17 توسط hobab| |

تمام مرا گرفته است ، تمام من

تمام مرا برده است، تمام من

قدم قدم کنار من است، تمام من

نفس نفس ترانه است، تمام من

هوس هوس بهانه است، تمام من

من از تبار غم و حسرتم ولی

برای من غم جاودانه است، تمام من

درشب حسرت و دیدار

تمام من شد و من اما...

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:58 توسط hobab| |

گاهی از پی شخصی دویدن

مشکل است

از پی شخصی به منزلها رسیدن

 مشکل است

دیدن سر ، پای خسته ، دست بسته

مشکل است

چهل شب و روز داغ بی مهری کشیدن

مشکل است

چهل شب و روز حرفهایی شنیدن

مشکل است

من نمیدانم چگونه تسلیت گفتن تو را

تسلیت ،غم ،حزن و اندوه

مشکل است

 من بنازم ، اسوه بودن

مشکل است

روسیاه است  صبر، صابر بودن

مشکل است

 

اربعین حسینی تسلیت

( یادمان نرود خواهری را که اسوه ی صبر و استقامت است در حمایت از امامش)

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 14:46 توسط hobab| |

خیلی وقت بود دلم ی طور تنگ بود

از یکی دو نفر پرسیدم چیکار میشه کرد

جوابی نگرفتم

حال عجیبی بود

تشویش ، اضطراب ، دلتنگی

داشتم قرآن میخوندم به ی آیه رسیدم

که شاید بارها دیده بودمش

ولی توجه نداشتم

خیلی آرومم می کنه

هر روز تکرارش میکنم

گفتم بذارمش توی وبم شاید کسی حس منو داشت

وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً* وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْث لا یَحْتَسِبُ وَ مَنْ یَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ اِنَّ اللهَ بالِغُ اَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللهُ لِكُلِّ شَیْىء قَدْراً

(طلاق/3،2)

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 8:13 توسط hobab| |

دلم هوای گریه گرفته

تنم رنگ شبانه گرفته

شاید اکنون زمانش باشد

.........

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:4 توسط hobab| |

شب را به سحر بردن

با یاد توام خوش بود

دل را به سفر بردن

با یاد توام خوش بود

چشمم همه وقت باز است

دنبال تو می گردم

خوابم همه شب مست است

رویای تو را دارم

دل آکنده به خون باشد

قلبم همه چون باشد

گاهی به تمنایی

دستم بر او باشد

من زاده اندوهم

غم کار دلم باشد

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 12:52 توسط hobab| |

پلان آخر بازیگر نماهنگ است  

صدای خنده ی اخنس شروع آهنگ است

درون كادر زمین خورده مرد مظلومی 

گریم زخم لبش شاهكار یك سنگ است

لباس های  بلند  سیاه  لشگرها 

تمام خونی و چركین و زشت و بدرنگ است

درست مثل همان متن صحنه ی گودال  

فرود نیزه و شمشیرها هماهنگ است

میان این همه نقشی كه دست تیر بلاست  

جناب دشنه حضورش چقدر پر رنگ است

كسی نهیب زد از پشت صحنه : زود ببر

غروب شد، همه رفتند، وقت ما تنگ است

 

وحید قاسمی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:19 توسط hobab| |

خدایا

          کاشکی محکمتر بودم

                            دارم میشکنم

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 13:43 توسط hobab| |


مرا کیفیت چشم تو کافیست

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:48 توسط hobab| |

آنقدر

دلتنگم

که گویا

              دلی ندارم

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 12:50 توسط hobab| |

آیا شده است حسرتی را بخوری؟

حسرت جا و مکانی، بخوری؟

حسرت یاد زمانی، بخوری؟

حسرت لحظه ی دیدار کسی را بخوری؟

حسرت لحظه ی خوابیدن و

رویا دیدن

لحظه ی گرم حضور

لحظه ی سرد وداع

لحظه ی قلب و تپش

حسرت خوب بودن و لایق بودن

.

.

.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 18:31 توسط hobab| |

من از بلندای آسمان نگاه میکردم

که چه زیبا زمینیان میچرخند

گاه گاهی

هوسی پوچ و رویایی

مرا به جذبه زمین جاذبه میشد

کشید جسم نحیف و نیمه جانم را.

سری به آسمان بلند کردم و دیدم

که مرغان آسمان زیباتر میرقصدم

و حال این منم مانده در حسرت دیروز

که آسمان را رها کرده، در زمین ماندم

میخواهم آسمانی شوم....

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:18 توسط hobab| |

شانه هایم را غمی خم کرده است

چشم هایم را کمی تر کرده است

گوی یا هرشب به خوابم میبرد

او مرا فرزند خوانده کرده است

من به او خو کرده ام در هر نفس

هر نفس را با خودش پر کرده است

جان ، غمت را ای عزیز و بهترین

چون تپش در قلب شیدا ، کرده است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 7:30 توسط hobab| |

امشب به درون دل، سودای تو را دارم

من مست پرستو ها، نجوای تو را دارم

باشد که شبی افتد بر کوچه ی تنگ دل

یکبار دگر راهت؟، من میل تو را دارم

ای کاش معمایت حل بود و دل ما را

می برد به اعماقش ، دل قصد تو را دارد

یک لحظه ، عزیز دل، ای کاش برم بودی

دل مُرد در این حسرت، جان شوق تو را دارد

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 7:32 توسط hobab| |

هوای تو از سرم برون نمی شود

یک لحظه یاد تو از دلم برون نمی شود

من می روم ولی خیال تو

یک ذره از تنم برون نمی شود

هر ثانیه در هوای یاد تو

یک عمر می شود، ولی بی تو نمی شود

عمری به سر شد و من مست روی تو

هر دم به آرزوی تو و باز دم نمی شود

جانا جگر بسوزد در عشق تو

این سهم دل باشد و چون نمی شود

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 13:8 توسط hobab| |

آینه در نگاهت

میل شکستن آرد

ماه شب سیاهی

قصد نشستن آرد

خورشید سخت و سوزان

از آتش درونم

صد شعله آتش عشق

از آسمان ببارد

این جان نیمه جان را

با یک نگاه مهرت

جان دوباره بخشا

که از عشق تو ببارد

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:11 توسط hobab| |

خرس قهوه ای کوچک را

در آغوشت بگیر

ببین دنیا چه کودکانه و لطیف است

عینک پدر را بر چشمانت بزن

آنچه در آینه نمی بینی در خشت خام خواهی دید

گل شقایق را نچین

بگذار زندگی کند

برای عاشق ها

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 14:30 توسط hobab| |

خدا همین جاست

در پس احساست

انگشت اشتیاقت را بالا ببر

لمسش میکنی

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 8:21 توسط hobab| |

امروز مرا با خود برد

موج احساسم

و چه بد دلتنگ شدم

و مرا به ورطه ی پوچی رساند

نگرانیم

دیگر من نبودم

احساسم بود

و چه بد است انتظار و بی خبری

ناگهان مُردم

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 16:46 توسط hobab| |

خسته ام از این همه تکرار ها

پرسه در آرامش و رویاها

من زمین را پر هیاهو دیده ام

من زمان را مست و پرشور دیده ام

من همه داستانها را خوانده ام

یک به یک   بند بندش را خوانده ام

من در این دنیا به سهمی قانعه ام

من در این حسرت به مرگی قانعه ام

این ترکها این شکستها این نفس

این بلندی این زمین آن پیش و پس

من همه را با وجودم رفته ام

هیچش اندر هیچش گم گشته است

من به مستی از خودم گمگشته ام

من به هستی در خودم وامانده ام

من به فریاد گلویم دلخوشم

حتم دارم در زمین گوشی بود

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 0:6 توسط hobab| |

من و تنهایی پر از احساسم

کوله بار سفر بسته بودیم

توشه هامان زغم پر لبالب

دستهامان گره کرده بودیم

قصد کردیم که با هم همسفر شیم

تا فراسوی بی نهایت نظر کرده بودیم

ناگهان یادم آمد گفته بودی

مبادا که با غم همسفر شی

من و تنهایی پر از احساسم

دست غم را رها کرده بودیم

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:37 توسط hobab| |

سلام مادر بزرگم رفته بود سوریه صحیح و سالم

سه شنبه 90/2/20 بهمون خبر دادن که توی حرم حضرت زینب(س) آروم و بیصدا شروع کرده به وداع کردن با این دنیا و پنج شنبه ساعت 1/30 بامداد جنازه اش رو به تهران آوردن حالا کلی سوگواریم زن خوبی بود خیلی حلال و حرام رو زیاد رعایت میکرد اخلاق و احترام براش مهم بود حاجی بابام میگه نزدیک 40 سال بود که نماز شبش ترک نمیشد سرم رو روی شونه ی حاجی بابام گذاشته بودم میگفتد دیگه موندن من فایده نداره مامانی همه ی زندگیش بود خیلی غصه میخوره برای مامانی و حاجی بابام خیلی دعا کنیدروحش شاد  

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:31 توسط hobab| |

آرام و بی صدا سفر کردی و ستاره شدی

بانوی من چه زیبا نظر کردی و ستاره شدی

من با خودم بارها مرور کردمت

دیدم تو بارها سفر کردی و ستاره شدی

آن لحظه که صورت تو نیلی شد از جفا

دیدم که با فرشته ها سفر کردی و ستاره شدی

آن لحظه که قامت چون سروت خمیده شد

دیدم که با دو بال عشق سفر کردی و ستاره شدی

تو در تمام شب می درخشی و هنوز

من مات اینم که چه زیبا ستاره شدی

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:6 توسط hobab| |

Design By : Mihantheme